داستان های فکری
در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.
در این مطلب بخشهای مهم موضوع به شکل کاملتر بررسی شده است.
یکی بود یکی نبود. یکی از روزهای بهار گنجشک قصه ی ما، از لانه اش بیرون پرید و رفت دنبال آب و دانه. ناگهان دانه ای عجیبی دید. خواست آن را بخورد، اما پشیمان شد. چرا؟ چون تا آن روز دانه ای به این شکل ندیده بود. دانه را برداشت و رفت پیش همسایه اش ، خاله زاغی و گفت: خاله زاغی! این چیه که من پیدا کردم؟ خاله زاغی سرش را لانه اش بیرون آورد و تا دانه را دید با صدایی گرفته گفت: گنجشکک قشنگ خاله، این پنبه دانه ست. گنجشک پرسید: پنبه دانه؟! به چه دردی می خورد؟ خاله زاغی سرفه ای کرد و گفت: خیلی به درد می خورد خاله جان! اگربکارند سبز می شود غوزه می دهد. حالا برو تا استراحت کنم.
گنجشک با راهنمایی خاله زاغی متوجه می شود که پنبه دانه را باید بکارد. بعد دانه را برداشت و رفت پیش سنحاب و گفت: جیک و جیک و جیک، عمو دانه کار ! این پنبه دانه را برای من بکار، هر چه درآمد نصفش می کنیم : نصف مال تو نصف مال من .
سنجاب کشاورز گفت: قبول می کنم آخر پاییز بیا پنبه هاتو بگیر. سنجاب کشاورز این قدر صبر کرد تا بهار و تابستان تمام شد و غوزه درآمد. غوزه را شکست و پنبه ها را از توی آن درآورد و با دقت به دو قسمت مساوی تقسیم کرد. نصفش رو خودش برداشت و نصفش را هم به گنجشک داد.
گنجشک پرسید: حالا چه کار کنم؟ سنجاب خندید و گفت : پنبه ها را ببر پیش راسوی ریسنده تا برایت نخ بریسد. گنجشک پنبه را گرفت و رفت پیش راسو و گفت: جیک و جیک و جیک، راسو ریسنده! این پنبه هارو برای من بریس. نصفش مال من نصفش مال تو .
راسو پنبه را گرفت، آن را ریسید و نخ کرد. نصفش را خودش برداشت و نصفش را به گنجشک داد. گنجشک با بالش سرش را خاراند و پرسید: حالا چه کارش کنم؟ راسو گفت: باید بروی پیش طوطی تا برایت رنگش کند. گنجشک نخ ها را برداشت و رفت پیش طوطی رنگرز و گفت: جیک و جیک و جیک، عمو رنگرز، این نخ ها را برایم رنگ کن. نصفش مال تو نصفش مال من. طوطی نخ ها را گرفت و رنگ کرد. نصفش رو خودش برداشت و نصفش را هم به گنجشک داد. گنجشک پرسید: حالا با این نخ ها چه کار کنم؟ طوطی گفت: برو پیش خاله عنکبوت تا نخ ها را برایت ببافد.
گنجشک نخ های رنگارنگ را برداشت و رفت پیش خاله عنکبوت و گفت: جیک و جیک و جیک،خاله بافنده! این پنبه هارو برای من بباف. وقتی بافتی نصفش مال من نصفش مال تو. عنکبوت نخ ها را گرفت و بافت و پارچه درست کرد. آن وقت نصف پارچه را خودش برداشت و نصفش را به گنجشک داد. گنجشک گفت: حالا جه کارش کنم؟ خاله عنکبوت گفت پارچه را ببر پیش خارپشت. او خودش می داند چه کار کند.
گنجشک پارچه ی رنگارنگش را برد پیش خارپشت و گفت: جیک و جیک و جیک، عمو خارپشت! این پارچه را بگیر، هر کاری کردی نصفش مال من نصفش مال تو. خارپشت پارچه ی رنگارنگ را گرفت و گفت: الان برایت می دوزمش! بعد هم دو تا لباس دوخت. یکی برای خودش و یکی هم برای گنجشک.
گنجشک لباس تازه اش را برداشت و با خوش حالی از پیش خیاط باشی رفت به سوی لانه ی خاله زاغی تا از او تشکر کند.
افسانه های کهن ایران ( اکرم سلیمانی)
برچسب:
نویسنده: رادین رضاپور